تبليغاتX
... و خدا مهربان است s
 

... و خدا مهربان است





هولوکاست شيعي در یمن

صعده در گير و داد  فاجعه انساني قرار دارد

به اتش کشيدن 25 شيعه يمني در زندانهاي عربستان سعودي 
دولت عربستان 25 نفر از آنها را در منطقه "خميس مشيط " در سطل‌هاي زباله انداخته و پس از ريختن سوخت بر روي آنها به آتش کشيده شدند مدارک اين جنايت توسط سازمان‌هاي مدافع حقوق بشر به صورت مستند موجود است.

دو هواپيماي جنگنده ارتش سعودي از نوع سوخوي روسي بيمارستاني را در "استان جازان" در نزديکي منطقه مرزي با عربستان سعودي بمباران کردند که اين اقدام منجر به شهادت و زخمي شدن تعدادي از شيعيان شده و خانه هاي زيادي نيز ويران گرديد.

در همين راستا يک منبع آگاه يمني پس از اعلام اين خبر به خبرنگار "شيعه آنلاين" گفت: جنگنده هاي ارتش عربستان سعودي با حمله به بازار "حسامه" در نزديکي مرز عربستان با يمن و تيرباران کردن آن،بيش از 50 زن، کودک و پيرزن و پيرمرد بي گناه را به شهادت رساندند

آيا اين سکوت بشريت نيست که ظالمان را به کارهاي زشت و وحشايه نه خود راغب تر مي کند؟آيا هنوز کسي گرماي اتش زير خاکستر را حس نکرده است ؟سر منشع اين همه قتل عام کيست؟اينگونه برداشت مي شود که عربستان از ترس ايجاد اتحاد شيعيان به اينگونه اعمال غير انساني دست مي زند تا مانند اربابن خود چنگ و دنداني نشان دهد.آيا دشمن درست هدفي را انتخاب کرده است يمن کجاست که اين همه براي وهابيون نقطه مخاصمه مهمي است؟؟.
گوشه اي از تاريخچه اين سر زمين
سرزمين يمن از قرن دوم هجري که نوادگان امام حسن مجتبي (ع) به همراه تعدادي از ياران خود به آن هجرت مي‌کنند، همواره مرکز دوستداران اهل‌بيت (ع) و کانون امني براي محبين خاندان رسول‌الله در جنوب عربستان بوده است.اين منطقه قرن‌ها محل حکومت زيدي‌ها بوده و حتي اولين حکومت زيدي در اين کشور شکل گرفته است.مردم يمن از صدر اسلام با حب اهل‌بيت (ع) خو گرفته و به محض آنکه حضرت علي (ع) زمام امور مسلمانان را به دست گرفت با آن حضرت بيعت کرده و امام را در گسترش فرهنگ اسلامي و اجراي امور ديني همراهي کردند به گونه‌اي که بيش از سي نفر از کارگزاران اميرالمومنين (ع) اهل ‌يمن بودند.
رسالت توده‌هاي مسلمان و نهادهاي بين‌المللي
در شرايطي که شيعيان مظلوم يمن هيچ راهي براي دفاع از حقوق خود ندارند، ملت‌ها و توده‌‌هاي مسلمان موظفند  با برپايي تظاهرات و راهپيمايي‌هاي متعدد خشم خود را نسبت به اين مسئله اعلام و سران اسلامي را وادار به واکنش نسبت به اين نسل‌کشي نمايند، نهادهاي بين‌المللي مثل سازمان کنفرانس اسلامي نيز نبايد از وظيفه خود غافل بوده و به اين مسئله اهتمام بيشتري ورزند.
 همچنين همه وبلاگ نويسان و قلم به دستان متعهد نيز وظيفه اي در خور يک انسان آزاده دارند تا در اين گونه مواقع رسالت خود را به انجام رسانند و از حقوق مظلومين دفاع کرده و صداي اين مظلوميت را به گوش همه جهان برسانند. و اين بار نيز از همه دوستان انتظار آن داريم همچنان که قبلا در اين گونه حرکت هاي خدا پسندانه و جنبشهاي وبلاگي شرکت مي جسته اند اين بار هم صداي مظلوميت مسلمانان شيعه يمن را به گوش جهانيان برسانند.لذا با قرار دادن بنر اين حرکت و اين موج وبلاگي و اطلاع رساني همگاني به مخاطبين مي توانيد رسالت خود را براي چندمين بار به انجام رسانيد.به اميد پيروزي حق عليه باطل و به اميد رهايي همه مظلومين جهان از قيد مستکبران و ظالمان

تحولات یمن اگرچه تلخ است ولی نوید بخش حوادث شیرینی است .
هیییچگاه در تاریخ شیعه ، خون شیعه پایمال نشده بلکه درختی از آن سبز شده که امروز رهبران شیعه هم جزء تاریخ سازان و مشاهیر جهان شده اند .

در روایات آمده همانگونه که سید خراسانی ما رهبری ما را بعهده میگیرد ، فردی با همین اوصاف (بنام یمانی ) هم در یمن رهبری شیعه را بعهده خواهد گرفت .
یعنی اگر امروز فقط یک نفر از سلاله ی حضرت زهرا چهره ای بین المللی و رسمی و تاریخ ساز دارد ، در آینده ی نزدیک شاهد دو نفر با این اوصاف خواهیم بود …..
.
انشاالله

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388;ساعت 13:34;  توسط اسماعیل تذرو; 
چرا امام جواد با دختر قاتل پدرش ازدواج كرد؟

در سنت برخی از معصومان و رهبران دینی مسایلی وجود دارد كه از اسرار الهی بوده و شناخت آن مشكل است، مانند كشتن كودكی توسط حضرت خضر كه مورد اعتراض حضرت موسی علیه‌السلام قرار گرفت، اما حكمت آن، حفظ ایمان دیگران بود.

ازدواج امام جواد علیه‌السلام با دختر مأمون (ام الفضل) نیز از مسایلی است كه اظهار نظر قطعی درباره آن مشكل است؛ ولی می‌توان برخی عوامل را تأثیر گذار دانست. ازدواج حضرت جواد علیه‌السلام با ام الفضل هم از ناحیه حضرت قابل بررسی است و هم از ناحیه مأمون كه چه اهدافی از ازدواج دختر خود با امام جواد علیه‌السلام داشت؟ به نظر می‌رسد مأمون اهداف زیر را دنبال می‌كرد:

1- نظارت بر رفتار امام جواد علیه‌السلام: مأمون با فرستادن دختر خود به خانة امام می‌خواست آن حضرت را همیشه زیر نظر داشته باشد و دختر مأمون نیز در انجام این رسالت موفق بود، زیرا در خبر چینی گزارشگری ماهر بود.

2- جذب حكومت: مأمون تصور می‌كرد با این وصلت امام جواد علیه‌السلام را مجذوب مادیات و امكانات سلطنتی نموده و به قداست و حرمت امام لطمه وارد نماید؛ غافل از این كه امام جواد علیه‌السلام یكی از زاهدترین امامان بوده و جذب دستگاه حكومت نمی‌گردید.

3- جلوگیری از اعتراض علویان: دشمنی مأمون با علویان موجب شد كه آنان علیه وی اعتراض نموده و حكمت او را متزلزل كنند. مأمون با این ازدواج قصد داشت خود را علاقه‌مند به امام نشان دهد،‌ در نتیجه شیعیان قیام نكنند.

طبیعی بود كه مأمون جهت تحقق اهداف فوق شدیداً امام را تحت فشار قرار داد و برای این وصلت از همة‌ راهكارها و اهرمها بهره گرفت.

به نظر می‌رسد عوامل زیر در ازدواج امام جواد علیه‌السلام تأثیر گذار بود:

1- اجبار امام به ازدواج: بی تردید ازدواج امام جواد علیه‌السلام با دختر مأمون خواسته امام نبوده و این ازدوج مانند ازدواجهای معمولی كه مبتنی بر خواست و رعایت شرایط باشد، صورت نگرفت. زیرا امام جواد علیه‌السلام می‌دانست كه مأمون پدرش (امام رضا علیه‌السلام را به شهادت رسانده و یكی از دشمنان خاندان اهل بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله و شیعیان است. از سوی دیگر حكومت مأمون وجاهت قانونی و مشروعیت نداشت.

مأمون جهت رسیدن به اهداف خود شدیداً امام را تحت فشار قرار داد و حتی حضرت را تهدید نمود. برخی عقیده دارند كه اگر امام ازدواج نمی‌كرد، ممكن بود امام را ترور كند.1

گرچه در قاموس ائمه علیه‌السلام ترس از مرگ وجود ندارد، ولی در آن مقطع زنده بودن و رهبری او نقش بنیادی در حفظ دین و مصالح مسلمانان داشت.

یكی از نویسندگان می‌نویسد: "به نظر می‌رسد كه موافقت امام با این ازدواج عمدتاً بر اثر فشاری بود كه مأمون بر امام وارد كرد" 2

2- حفظ شیعیان: یكی از استراتژیهای مهم خلفای اموی و عباسی،‌ شیعه ستیزی بوده و آنان از هیچ جنایتی علیه علویان دریغ نكرده و به آزار و زندانی و قتل آنان می‌پرداختند. از سوی دیگر یكی از سیاس های مهم ائمه علیه‌السلام حفظ شیعی ان بود،‌ چنانكه امام حسن علیه‌السلام یكی از علل صلح خویش را حفظ شیعیان بیان نمود. 3

ائمه علیه‌السلام سعی می‌كردند با اتخاذ سیاست و راهكارهای منطقی و معقول به حفظ شیعیان بپردازند، گرچه ممكن بود اتخاذ راهكار حفظ شیعیان، شخصیت آنها را زیر سؤال ببرد. شاید امام جواد علیه‌السلام از ازدواج با دختر مأمون،‌ حفظ شیعیان را دنبال می‌كرد. طبیعی بود كه مأمون با ازدواج دخترش با امام جواد علیه‌السلام تا اندازه‌ای از سیاست خصمانه خود علیه شیعیان پرهیز می‌كرد، زیرا به حسب ظاهر با امام شیعیان رابطة فامیلی بر قرار كرده بود.

3- تكلیف گرایی: بی تردید فعالیت های ائمه علیه‌السلام ریشه در انجام تكالیف الهی داشته و همة فعالیتهای آنان مبتنی بر مصالح است. شاید علت ازدواج امام جواد علیه‌السلام با ام الفضل بر اساس تكلیف بوده است. ائمه علیه‌السلام تكلیف‌گرا ترین انسانها بوده و در برابر انجام دستور الهی مطیع ترین انسانها بودند؛ از این رو هر گاه برای ائمه از سوی خداوند تكلیف تعیین می‌شد، انجام می‌دادند، گرچه انجام تكلیف به ظاهر برای برخی خوشایند نبوده و حتی عمل ائمه علیه‌السلام را زیر سؤال می‌برند. شاید ازدواج امام جواد علیه‌السلام با دختر مأمون نوعی تكلیفی بود كه تعیین شده بود شاید امام جواد علیه‌السلام با این ازدواج در صدد خدمت به مردم و حفظ دین بود؛ امام با نفوذ در مركز حكومت سعی می‌كرد كه شیعیان حفظ شده و تا اندازه ای از سیاست دین ستیزی مأمون جلوگیری نماید و به جامعة دینی خدمت كند. با اتخاذ سیاست های مطقی _ به رغم آن كه با ام الفضل ازدواج نمود، تحقق اهداف مأمون را در خصوص ازدواج دخترش غیر ممكن ساخت.

منبع :تبیان
| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388;ساعت 9:11;  توسط اسماعیل تذرو; 
عکسهای زیبا از کاظمین

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388;ساعت 9:4;  توسط اسماعیل تذرو; 
اشعار زلزله ایی!!!

با زلزله در هراس و در بیم شدیم

در فکر فرائض و تعالیم شدیم

گفتیم که فکر آخرت باید بود

چون رفت ،همان کسی که بودیم شدیم

***

می گفت دوباره این وری می آیم

با لرزه و پس لرزه، سری می آیم

اینبار نشد ، بزودی انشا ء الله

با ریشتر  بیشتری می ایم

 

***

هرچند گسل فت و فراوان داریم

از شوش گرفته تا لویزان داریم

اما دلمان محکم و قرص است همه

زیرا که مدیریت بحران داریم

***

جان پدرت ولم کن ای زلزله جان

انگار تو هم حال خوشی داری هان

هی هل نده بیخودی ،که با این اوضاع

اصلا ،ابدا  نمی شود خورد تکان

 

***

از کوچه صدای هلهله می آید

مادر زن من چو چلچه می آید

فریاد که در خانه و کاشانه ی ما

روزی دوسه بار زلزله می آید

| لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388;ساعت 12:35;  توسط اسماعیل تذرو; 
دستورالعمل اخلاقی حضرت امام ( ره)

۱- نمازهای یومیه را در پنج وعده بخوانید و نماز شب را حتما بپای دارید.

٢- اوقات خواب خود را کم کنید و بیشتر قرآن بخوانید (بویژه سورۀ مزّمّل).

٣- راس ساعت مقرر که بیدار می شوید ، دیگر نخوابید.

۴- روزهای دوشنبه و پنجشنبه را روزه بگیرید.

۵- کم خوری را پیشه کنید ( خود را به خوردن شیر ، خرما و حلوا عادت بدهید ).

۶- در مجالس و میهمانیهای باشکوه که فقرا به آن راه ندارند شرکت نکنید و خود نیز چنین مجالسی نداشته باشید .

٧- برای عهد و پیمان اهمیت فوق العاده قائل باشید .

٨- به تهیدستان انفاق کنید.

٩- از مواضع تهمت دوری کنید.

١٠- دل به دنیا نبندید و آن را بر دستور خدا ترجیح ندهید.

١١- لباس ساده بپوشید و از پوشیدن لباس رنگی خودداری کنید.

١٢- از نظر مادّی به پایینتر از خود و از نظر معنوی به اولیاء الله بنگرید.

١٣- کار نیک خود را فراموش کنید و گناهان گذشتۀ خود را به یاد بیاورید.

١۴- زیاد صحبت نکنید و دعاها را زیاد بخوانید ( بخصوص دعای روز سه شنبه را ).

١۵- اول هر ماه ، خرج یک روز خود را صدقه بدهید [ شاید الان بتوان گفت به صندوق صدقات بریزید].

١۶- دانشهای فنی (بویژه رانندگی ،  مکانیک و رادیو تلویزیون) را فرا بگیرید .

١٧ - به ورزش بخصوص کوهنوردی و شنا اهمیت بدهید.

١٨ - از اخبار روز مسلمین و جهان با خبر شوید ( هر روز حداقل یک بار اخبار کامل را بشنوید).

١٩- بیشتر مطالعه کنید.

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388;ساعت 13:45;  توسط اسماعیل تذرو; 
وقتی کفن را از صورتم کنار زدند

خاطره‌ای كه در زیر می‌خوانید از بسیجی جانباز جعفر خسروی است، در مورد یكی از همرزمانش بنام مهدی رحیمی كه دوبار به فیض شهادت می‌رسد. بار اول شهادتش قبل از موعد است كه مسیر شهادت را ناقص طی می‌كند و بار دوم نهایتاً به لقاء ا… می‌رسد.

رابطه من با شهید " مهدی رحیمی " خیلی نزدیك و صمیمانه بود. یادم هست در اوایل جنگ وقتی كه تازه به جبهه رفته بودیم به من می‌گفت : " جعفر! یه چیزی به تو می‌گم كه اول كار بدونی، در هر عملیات به رمز آن عمیات خوب توجه كن و ببین كه آن عملیات با نام كدام امام معصوم (ع) آغاز می‌شود و فكر كن آن بزرگوار از چه ناحیه بدن ضربه خورده و به شهادت رسیده‌اند، اگر به این مسئله خوب دقت كنی متوجه می‌شوی كه بیشتر شهدا و مجروحین آن عملیات از همان ناحیه ای تیر و تركش خورده و به شهادت رسیده و یا مجروح می‌شوند كه همان معصوم دچارش شده. ولی بعد از عمیات والفجر 6 ، خاطراتی را برای من نقل كرد و ضمن آن به من گفت : " جعفر! تا زنده‌ام این ماجرا را برای كسی روایت نكن. بعد از شهادت من، دیگر خودت می‌دانی ، دوست داری بگو، دوست نداری نگو … " و امروز من احساس می‌كنم در مقابل این جوانان و كسانی كه می‌خواهند نسل جنگ را بشناسند و پیام آنها را بدانند مسؤلم و باید مسائلی را كه دیده‌ام و یا شنیده‌ام برای آنها نقل كنم. شهید مهدی رحیمی میگفت :

" در عملیات والفجر 6 ، وقتی عملیات با نام مبارك سقای تشنه لبان كربلا حضرت ابوالفضل العباس (ع) آغاز شد، حركت خودرا به سمت مواضع دشمن آغاز كردیم. هنوز چیزی از شروع عملیات نگذشته بود كه دو گلوله به دست چپ من اصابت كرد. اما من توجهی به ‌آن نكردم و به پیشروی خود ادامه دادم . بعد از مدت كوتاهی دوباره از ناحیه كتف چپ مجروح شدم و یك گلوله كالیبر به كتفم اصابت كرد و مرا روی زمین انداخت. چند لحظه گذشت. خیلی تشنه‌ام بود.

با گفتن یك یا حسین از جایم بلند شدم و به طرف دشمن حركت كردم. هنوز چند قدمی نرفته بودم كه یك گلوله تانك در فاصله چند متری من به زمین اصابت كرد. در یك لحظه احساس كردم در آسمانها دور می‌زنم و دیری نپائید كه به زمین افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی به خودم آمدم دیدم كه در جای سرسبز و خرمی قرار دارم . تا بحال چنین منظره‌های زیبا و قشنگی ندیده بودم. به اطرافم خوب نگاه كردم. دیدم چند نفر با لباس‌های تر و تمیز دور هم جمع هستند و جشن و سرور برپا كرده‌اند و برای آنها طبق طبق غذا می‌آورند و آنها هم می‌گویند و می‌خندند و از آن غذاها می‌خورند. هر چه در بین آنها می‌گشتم چیزی نمی‌دیدم. گویا غذاهایی كه آنها می‌خوردند هسته و پس مانده‌ای نداشت و هر چه می‌خوردند تمام می‌شد، یك لحظه به ذهنم آمد كه غذای بهشتی اصلاً هسته و پس مانده‌ای ندارد با خودم گفتم : " نكند اینجا بهشت باشد؟ اگر اینجا بهشت است پس باید بگردم و دوستانی را كه به شهادت رسیده‌اند پیدا كنم. "
 

خیلی گشتم تا اینكه یك سری از بچه‌هایی كه شهید شده بودند را پیدا كردم، با خنده رفتم پیش آنها و به آنها سلام كردم. آنها نیز خندیدند و با نیم نگاهی به من گفتند : " چرا زود آمدی مهدی؟ الان باید بروی. چون جایی برای تو نیست. اصلاً ناراحت نباش ما جایت را نگه می‌داریم تا برگردی. " من به آنها گفتم : " حال كه آمده‌ام، بگذارید یك مقدار از این غذاها بخورم. " ولی آنها در جواب گفتند : " الان برای تو غذا نیست.! " همین طور كه در حال بگو، مگو با آنها بودم یك لحظه احساس كردم یك نفر به من لگد می‌زند و آن زمانی بود كه من برگشتم به این دنیای فانی دیدم دو نفر با هم صحبت می‌كند. اولی می گفت : " این شهیده " دومی می‌گفت : " نه! او زنده است. " اولی دوباره گفت : " به زخم او ضربه می‌زنیم اگر زنده باشد تكان می‌خورد. " او با پا ضربه ای به زخم‌های من وارد كرد. اما من هر كاری می‌كردم آنها به من توجهی نمی‌كردند. هر چه هم داد می‌زدم؛ من زنده هستم و دستم را تكان می‌دادم، انگار كه آنها مرا نمی‌بینند و همینطور با هم صحبت می‌كردند: " دیدی تكان نخورد شهید است. " پس برویم سراغ دیگران و زخمی‌ها را پیدا كنیم. "

چند لحظه بعد عده‌ای كه مشغول جمع‌آوری شهداء بودند از راه رسیدند و مرا هم در كنار بقیه شهدا داخل تویوتا گذاشتند و حركت كردند. بعد از حركت تویوتا باز هم رفتم در همان حال و هوای بهشت. لحظاتی گذشت یك مرتبه شنیدم یك نفر با صدای بلند می‌گوید : " شهدای خراسان فلان قسمت ، شهدای تهران فلان قسمت… تا گفت شهدای مازندران احساس كردم كه این نام چقدر برای من آشناست اینجا بودكه فهمیدم در ستاد معراج هستم دیدم كه آنجا چند نفر مشغول شمردن هستند. با توجه به كارت گفت : " شهید مهدی رحیمی ، فرزند عیسی، اعزامی از بابلسر " با شنیدن این جملات خنده‌ام گرفت و به خودم گفتم : " مگر من شهید شده‌ام !؟ پس چرا آنها می‌گفتند تو زود آمدی؟ جالب است اینها می‌گویند شهید مهدی رحیمی. " وقتی كفن را از صورتم كنار زدند نوری به چهره‌ام خورد و چشمانم باز شد، با نگاه به آنها فهماندم كه شهید نشده‌ام و باید مرا بیمارستان ببرند. آن شخص با دیدن این صحنه چندقدمی آن طرف‌تر و با دوستانش مشغول صحبت شد. بعد از این اتفاق من احساس كردم كه لبم تكان می‌خورد و می‌توانم حرف بزنم اما بعد از چند لحظه از هوش رفتم و دیگر چیزی نفهمیدم. بعد از مدتی كه بهوش آمدم. دیدم روی تخت بیمارستان قرار دارم. دكترها و پرستارها، اطراف من حلقه زده و می‌گویند : " شهید به هوش آمد، بیایید با شهید صحبت كنید" من گفتم كه چرا می‌گویید شهید به هوش آمد مگر من شهید شده بودم … ؟

بعد از قضیه شهادت مهدی و به هوش آمدن او در ستاد معراج، دیگر یك جای سالم در بدن اونبود. تمام بدنش پر بود از تركش‌های ریز و درشت. به حدی این تركش‌ها زیاد بود كه بعضی وقتها بدنش به خارش می‌افتاد و او بی اختیار بدنش را به گونه‌ای می‌خاراند كه از زیر ناخن‌هایش تركش‌هایی به اندازه یك نخود بیرون می‌آمد. یك تركش هم در چشم او بود كه ما می‌توانستیم براحتی آن را ببینیم ولی دكتر نمی‌توانست آن را بیرون بیاورد. پرده گوشش هم پاره شده بود و دائماً از آن چرك بیرون می‌آمد بطوریكه او همیشه درگوشش پنبه می‌گذاشت، خلاصه اینكه مهدی بعد از آن قضیه، درد و رنج زیادی را متحمل شد ولی در این باره حرفی نمی‌زد.

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388;ساعت 10:8;  توسط اسماعیل تذرو;